کاش هرگز جوان نبودم و زندگی پیرزنی را داشتم که بزرگترین دل مشغولی اش دانه ریختن برای پرنده هاست کاش اگر جوان نبودم پرنده ای بودم رو به سوی کوچ که در میانه راه همه چیز را فراموش می کند آسمان ِ گذشته و گذشته آسمان قبیله خویش. . . و زمینی که از آن پر گرفته بود... می دانم برای تمام این ها کمی زود و کمی دیر است و چیز کمی نیز از من باقی مانده که کاش آن هم دانه می شد بر دهانِ چند پرنده ..... 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 23:35 توسط گمشده ( زنده یاد من . . . )
|
گمشده...